تصویر تصادفی

نظر کاربران

نظر شما درباره محتوای سایت چیست؟
  

حاضرین در سایت

16 میهمان حاضرند

تبلیغات

از بلندای عشق

لنین چاپ ارسال به دوست
نویسنده مدیر   
لنین سومین هفت هزاری پامیرآلای (7134 متر)
از مدتها قبل به فکر صعود روی قلل منطقه هیمالیا یا پامیر و کلاً رشته های آلتایی ـ تیان شان بودم . بهار 82 طی رایزنی هایی با افراد ، گروهها و شرکتهای مربوطه از جمله زرین ، آذز کوه و غیره داشتم . سرانجام تصمیم بر این شد که با آقای مسعودآقابالائی به قله 7450 متری موستاق آتا در چین برویم . همه مراحل اداری و قانونی خروج را مهیا و مبلغی هم به حساب موسسه آذرکوه واریز نمودم.
یک روز قبل از پروازمچ پایم پیچ خورده و تاندون آن کش آمد. با مراجعه به پزشک دستور موکد دادند که باید آتل بندی کرده و استراحت نمایم. به مسعود خبر دادم ، ایشان گفتند عیبی ندارد تا وارد برنامه کوهنوردی شویم زمان زیادی می برد و توی این فاصله پای شما خوب می شود ولی من از اینکه احتمال دارد با این پای معیوب موجب اختلال در برنامه همنوردان کم تعداد خود شوم ، آن وقت عذاب وجدان راحتم نمی گذاشت ، لذا با پرداخت خسارت انصراف از برنامه به موسسه آذرکوه وارد برنامه نشدم تا بهار 84 دوستان خبر از صعود قله لنین را دادند ، ما هم که ناکامی سال قبل را در ذهن داشتیم راغب این برنامه شدیم و سرانجام پس از مشاوره و صحبت زیاد با موسسه آذرکوه توافق و هماهنگ شدیم.

لنین سومین هفت هزاری پامیرآلای (7134 متر)
از مدتها قبل به فکر صعود روی قلل منطقه هیمالیا یا پامیر و کلاً رشته های آلتایی ـ تیان شان بودم . بهار 82 طی رایزنی هایی با افراد ، گروهها و شرکتهای مربوطه از جمله زرین ، آذز کوه و غیره داشتم . سرانجام تصمیم بر این شد که با آقای مسعودآقابالائی به قله 7450 متری موستاق آتا در چین برویم . همه مراحل اداری و قانونی خروج را مهیا و مبلغی هم به حساب موسسه آذرکوه واریز نمودم.
یک روز قبل از پروازمچ پایم پیچ خورده و تاندون آن کش آمد. با مراجعه به پزشک دستور موکد دادند که باید آتل بندی کرده و استراحت نمایم. به مسعود خبر دادم ، ایشان گفتند عیبی ندارد تا وارد برنامه کوهنوردی شویم زمان زیادی می برد و توی این فاصله پای شما خوب می شود ولی من از اینکه احتمال دارد با این پای معیوب موجب اختلال در برنامه همنوردان کم تعداد خود شوم ، آن وقت عذاب وجدان راحتم نمی گذاشت ، لذا با پرداخت خسارت انصراف از برنامه به موسسه آذرکوه وارد برنامه نشدم تا بهار 84 دوستان خبر از صعود قله لنین را دادند ، ما هم که ناکامی سال قبل را در ذهن داشتیم راغب این برنامه شدیم و سرانجام پس از مشاوره و صحبت زیاد با موسسه آذرکوه توافق و هماهنگ شدیم.
شنبه 15/5/84 ساعت 14 از تنکابن با اتوبوس به مدت 16 ساعت به مشهد آمدم و یکشنبه به اتفاق آقای امانی در ترمینال مورد استقبال کوهنوردان مشهد که 2 سال قبل در صعود زمستانی جبهه غربی سماموس میزبان آنها بودیم قرار گرفتیم و نهایت مهمان نوازی را به عمل آوردند.
دوشنبه 17/5/84 ساعت 6 بامداد وارد فرودگاه مشهد شدیم تا ساعت 8 پرواز کنیم که این پرواز با تاخیر نامعلومی مواجه شد و این انتظار پر عذاب تا 23 و30 دقیقه طول کشید. دو ساعت و نیم مدت پروازمان از مشهد تا بیشکک (پایتخت کشور قرقیزستان) طول کشید ساعت 2 و نیم بامداد وارد فرودگاه ماناس بیشکک شدیم و تا ساعت 3 و نیم بامداد مراحل اداری ورود و خروج از فرودگاه را انجام دادم و شب را در اینجا زنده نگه داشتیم.
در مشهد پرواز آسمان به ازای هر 10 کیلوگرم بار اضافی 15000 تومان جریمه می گرفت (بار مجاز 20 کیلوگرم بود) از فرودگا ماناس بیشکک به ازای هر 7 کیلو بار اضافی که داشتیم 136 سم پرداخت نمودیم.(هر 100 دلار برابر است با 4000 سم یا به عبارتی هر یک دلار 40 سم می باشد) بار مجاز 15 کیلوگرم اعلام شده بود.
سه شنبه 17/5/84 ساعت 8 و 30 دقیقه فرودگاه ماناس را به مقصد فرودگاه اوش که یکی ازبزرگترین شهرهای قرقیز است ترک نمودیم.
هواپیمای 40 نفره ملخی حدود 45 دقیقه در پرواز بود چون در ارتفاع کم پرواز داشت کوههای زیبای پر برف و یخ و روستاهای سر سبزش را تماشا نمودیم.
از فرودگاه کوچک و ساده و کم امکانات اوش یک ساعت بعد با ماشین به هتل کوچک ولی تمیز در شهر اوش مستقر شدیم و یک روز کامل را در این شهر گذراندیم . عصر امروز را به تماشای شهر اوش رفتیم . فقر ، سطح نازل زندگی ، بهداشت و کمبود امکانات رفاهی و نبود زندگی لوکس و پر زرق و برق و مرفه امروزی از وجوه بارزسیمای شهر بود.
جمهوری قرقیزستان در سال 1991 استقلال یافت. پایتخت آن شهر بیشکک و مساحت آن 198500 کیلومتر مربع و جمعیت آن 6 میلیون نفر است. 65% نژاد قرقیز ، 14% ازبک ، 13% روس و بقیه متفرقه اند.
دین اسلام (مذهب تسنن) 75% ، مسیحی 7% و بقیه ادیان دیگر.
زبان آنها روسی که زبان رسمی کشور است و زبان محلی آنها قرقیز می باشد. واحد پول این کشور سُم قرقیزستان مساوی 100 تین مساوی 230 ریال ایران در برابر دلار 910 تومانی است.
وقت محلی آنها 90 دقیقه از وقت خورشیدی ایران جلوتر است . از شهرهای مهم این کشور ، اوش ، جلال آباد ، توقمان و قراگول است. چهره شهرهای این کشور چیزی شبیه 40 سال پیش ایران را می ماند و فاصله طبقاتی شدید مانند نظامات جهان سوم را ندارد. صرفه جوئی جزو ذات زندگی مردم شده است. رشد یک طبقه متمول و اهل زرق و برق و گرایشات آمریکائی اروپائی در قسمت های شمالی  شهر دیده می شود ، مردمانی با وقار ، متین و آرام و با فرهنگ و دارای رگ و ریشه اصیل ، نوعی اصالت پیشینه تاریخی در سکنات آنها مشهود است. آنچه در این کشور تقریباً فقیر شاخص است بالا بودن سطح فرهنگ آنها و پای بندی شدید به فرهنگ بومی شان است هر چند از دهه 80 با ریزش حاکمیت فکری مارکسیستی در سرتاسر شوروی سابق و اعمال نوعی حکومت با گرایشات بورژوا لیبرالی این گونه جمهوری های اقماری آسیبهای جدی ناشی جدا شدن ازمادر را دیده اند ولی مردمان این سرزمین هنوز اغوا و تطمیع فرهنگ های غیر بومی خود نشده اند.
شب را در هتل کوچک و تمیز و زیبای اوش سپری نمودیم. از صبح زود روز چهارشنبه 19 مرداد ما خودمان آماده حرکت به سمت کمپ اصلی نموده ایم.
دو کامیون اطاق دار گاز روسی چند دیفرانسیل در محوطه هتل مشغول جاسازی بارهایمان میباشد.
ساعت 8 و 30 دقیقه همه افراد سوار کامیون ها شدیم و چندتائی هم کوهنورد آلمانی همراه ما شدند تا ظرفیت تکمیل شود. جاده های باریک روستائی که بیشتر مسیر آن را آسفالت های کنده شده بود با اصلاً آسفالت در رفته بود و نیمه خاکی می نمود از میان جنگل می گذشت فقط در ارتفاعات پائین تر آسفالت کامل داشت ، جنگل نشینان (کوهپایه نشین) کشاورزی اندکی دارند و با دامداری فعال (گاو ، کوسفند و اسب) روزگارمی گذرانند. زمین های هموار کم وسعت در حاشیه رودهای پرآب و فراوان و اسب های زیادی که برای درو کار می کردند و یاک هائی در طول مسیر دیده می شدند.
حدود 100 کیلومتر جاده خاکی کاملاً کوهستانی پر پیچ و خم مانند هزارچم (جاده کندوان) را پشت سر نهادیم تا به یک رودخانه سیلابی کم عمق با بستری وسیع حدود 2 کیلومتر رسیدیم. کامیون ها همچون نهنگی آهنی سینه آب را می شکافتند و پس از طی حدود 500 کیلومتر به منطقه «آجیک تاش» رسیدیم ازمیان مراتع گذشته و ساعت 9 شب به یورت های کمپ اصلی (3700 متر ) رسیده و در چادر های 2 نفره معمولی که از قبل برپا شده مستقر شدیم.
امروز 5 شنبه دوم مرداد جهت هم هموائی و استراحت از خستگی طول راه در کمپ اصلی ماندیم.
اطراف این کمپ کوههای بلند و نوک تیز و ریزشی با یخچالهای خیره کننده قرار دارد. اثری از قله لنین نیست ولی زبانه های یخچال آن تا این جا کشیده شده است. بزرگترین آن یخچال لنین با 5/13 کیلومتر طول و 55 کیلومتر مربع مساحت و بولشا یا ساکودار به طول 21 کیلومتر و مساحت 5/23 کیلومتر مربع است. مهمترین رود این دره که « قزل سو » نام دارد از دره های منتهی به یخچال لنین سرچشمه می گیرد و از مشخصه های این مسیر ، بهمن یخ ، شکستن نقاب ها ، بادهای تند ، شکافهای عظیم و عمیق دندانه دار و شیب تند تا 60 درجه می باشد. برای صعود به قله تاکنون 15 راه شناسائی شده ، به جز 4 مسیر که 100 % کار فنی دارد بقیه مسیرها کم و بیش قابل دسترسی می باشد . پرتردد ترین و معمولی ترین مسیر راه رازدلنیا است.
پامیر نام رشته کوههای بلندی است که عمدتاً در ایالت « بدخشان کوهی » واقع شده اند که بخش وسیع آن جزو جمهوری تاجیک ها می باشد. رشته پامیر از شمال به رشته «آلای» شمال شرقی به کوههای «تیان شان» وصل می گردد، که بخش های وسیعی از آن در جمهوری قرقیزها قرار دارد و از آنجا تا چین گسترده شده ، از سمت غرب و جنوب غربی به ارتفاعات هندوکش در افغانستان و از طرف مشرق به ارتفاعات غربی چین در کاشغر و کوه کانگور (7719 متر) و از طرف جنوب نیز به ارتفاعات افغانستان و ارتفاعات شمال هند و پاکستان می رسد به عبارتی دیگر پامیر از ناحیه شرق و جنوب شرقی ادامه هیمالیاست در شمال هندوستان ، که بین تیان شان و هندوکش محصور شده است.
بلندترین نقطه این رشته کوه قله کمونیزم (7495 متر) که بلندترین قبه شوروی سابق محسوب می گردد می باشد. دومین قله بلند شوروی سابق قله ای است به نام پیروزی (7439متر) در منطقه تیان شان روی مرز جمهوری قرقیزستان و چین قرار گرفته. سومین قله بلند شوروی سابق قله لنین (7134 متر) در شمالی ترین قسمت کوههای پامیر و در مرز بین قرقیزستان و ایالت بدخشان کوهی قرار دارد. سایر قلل این رشته کورژنی فسکایا (7105 متر) ، مسکو (6785 متر) ، اکتبر (6780 متر) ، دزرژینسکی (6713 متر) ، کارل مارکس (6723 متر) ، رازدلنیا (6218 متر) ، اسپارتاک (6183 متر) و غیره می باشند.
قله لنین در خط الراس شرقی غربی زالایاسکی در کشور قرقیز که از غرب به قله رازدلنیا و از شرق به گردنه کریلنکو و قله اسپارتاک می رسد قرار دارد. یخچال فدچنکو به طول 80 کیلومتر در مرکز رشته کوه پامیر بین قلل هفت هزار متری آن واقع می باشد.
رودخانه آمودریا (جیحون) از ارتفاعات پامیر و هندوکش سرچشمه گرفته و از کشورهای افغانستان ، تاجیکستان ، ترکمنستان گذشته و وارد دریاچه آرال در کشور ازبکستان می شود. رودخانه سیردریا (سیحون) نیز از ارتفاعات تیان شان سرچشمه گرفته و وارد آرال می شود.
در سال 1871 میلادی یک گروه روسی به سرپرستی فلاچنکو منطقه زالایسکی و قله های آن را کشف نمود. قله لنین نخستین بار توسط در سال 1928 میلادی توسط دانشمندان و کوهنوردان روس و آلمان قله 7134 متری « کاوفمن » را صعود نمودند و نام قله را به لنین تغییر دادند. در سال 1934 برای اولین بار توسط روسها که نیم تنه ای از لنین را برای نصب بر روی قله با خود حمل می کردندصعود گردید. 1937 نخستین صعود جبهه های شمالی توسط کوهنوردان شوروی انجام شد.
آژانس طرف قرارداد یک شرکت ازبکی به نام « آسیا تراورز» می باشد که از فرودگاه ماناس تا اینجا برنامه را پوشش داده است وکل فعالیت این اردوگاه را عهده دار است. سه وعده غذای برنامه به عهده این شرکت می باشد که هیچگونه شباهتی به غذاهای ایرانی ندارد ولی تمیز و بهداشتی و به موقع سرو می شود. اطراف این کمپ دامدارانی که فقط 2 ماه می توانند از این مراتع استفاده کنند دیده می شوند زیرا قبل و بعد از آن هوای بسیار سرد این امکان را از آنها می گیرد. دام ها بیشتر اسب ، گاو و کمی گوسفند است . مراتع غنی و وسیع می باشد و تقریباً تعادل دام و مرتع رعایت شده است.
امروزجهت هم هوائی و انتقال بخشی از بار خود به کمپ اول در ارتفاع 4350 متری روی یخچال لنین می رویم. مسیر حدود 5/1 ساعت خاکی با شیب تند به گردنه ای می رسد و از آنجا با یک فرود تند روی یخچال قرار می گیریم و با شیب ملایم که تا کمپ ادامه دارد می رویم .
یخچال هائی که روی آنها را سنگ های ریزشی اطراف در طول زمان پوشانده است. کمپ یک در دشت یخچالی وسیع قرار دارد و پس از 5 ساعت بارها را داخل چادرها گذاشته و به کمپ اصلی بر می گردیم و شب را در اینجا استراحت می نمائیم.
روز جمعه پس از صرف صبحانه ، مسئول برنامه برای همه در مورد مسائل صعود صحبت می نماید و گروه را به 4 تیم 6 نفره تقسیم می نماید .
سرپرستی تیم 7 نفره ما را به آقای رضاخانی که دارای تجربه بیشتری بود سپرد. ( من ، آقایان امانی، غلامی، بختیاری و خانمها بوذری و تاجیک)
ساعت 10 صبح به سوی کمپ اول با کوله های سنگین حرکت نمودیم . انهائی که بار خود را قبلاً انتقال نداده بودند با اسب حمل نمودند. از اینجا قله کاملاً آشکار است. از کشورهای گوناگون بخصوص اروپائی ها ولی در گروههای کم تعداد برای صعود آمده در اینجا دیده می شوند.
روز شنبه 22 مرداد ساعت 9 و 30 دقیقه به سوی کمپ دوم عازم شدیم. حدود 26 کیلو از بار دو نفرمان را به باربر   داده ایم. باربرها چندان آموخته این کار نیستند و نرخ حمل آن شناور ، توافقی می باشد. از کمپ 2 به بالاتر اصلاً دیده نمی شوند مگر اینکه از کمپ های پائین تر با انها توافق شود که تا کمپ های بالاتر در حمل بار ما را همراهی نمایند. از کمپ اول تا کمپ دوم برای حمل هر یک کیلوگرم حدود 7 دلار از ما پول گرفتند . چون جمع بار ما دو نفر از اینجا به بالا بیشتر از 75 کیلوگرم بود لذا هر کدام 20 کیلوگرم را حمل و مابقی را به باربر دادیم. یکی از مشکل ترین فواصل کمپ ها ، فاصله کمپ اول به دوم بود.
ابتداحدود یک ساعت مسیر کفی یخچال را طی نمودیم ، همه تیم های خارجی به صورت کُرده ای صعود می نمودند، ولی متاسفانه ما ایرانی ها بی محابا فقط با کرامپون و کلنگ از مسیر رد می شدیم و هیچ جا در کُرده هم نبودیم ، به یک شیب خیلی تند با زاویه بالای 60 درجه روبرو شدیم چون یک لایه برف تازه به ضخامت حدود 40 سانتی متر آن را پوشانده بود با برف کوبی و حمایت کلنگ ها مسیر را طی نمودیم. شنیده بودیم که شکاف های این قله ، مخوف ترین و عمیق ترین یخچالها می باشد و آمریکائی ها بعضی از آنها را تا 120 متر گمانه زنی نمودند، شکاف های تنگ که برف های تازه روی آنها را بصورت (پل برفی) پوشانده بود که گام برداری با احتیاط زیاد را می طلبید، چه بسا که بارها یک شکاف را آنقدر تراورس نموده نموده و یا بصورت زیگزاک طی نمودیم که تا در انتهای بسته آن عبور نمائیم زیرا هیچگونه امکانات نردبان و یا پله آلومینیومی و ثابت گذاری صورت نگرفته بود. شیب تند و شکاف های وسیع با قندیل های دیدنی و طولانی در اعماق آن که گاهی یک رود یخچالی روی بستر یخی آن جریان داشت و صدای آن روزهای گرم به گوش می رسید. دو ساعت بعد شیب کمی خوابید ولی دیری نپائید که زاویه شیب به 50 درجه رسید، باز هم همینطور فقط قله بود که با نزدیک شدن به آن از ما دورتر جلوه می نمود و سرانجام ساعت 16 و 30 دقیقه پس از 7 ساعت کار خسته کننده و یخچالهائی که گاهی با شیب تند خود به کرامپون ما هم جواب مثبت نمی داد به کمپ دوم به ارتفاع 5400 متر رسیدیم.
کمپ دوم زیر یک قله ریزشی و منطقه تقریباً کم شیب و سنگلاخ هائی که روی یخچال ها راپوشانده بود زده شد. به محض رسیدن چادرهایمان را برپا کردیم و به درون آن خزیدیم. خسته و گرسنه به نظر میرسیدیم، از صرف نهار در طول راه منصرف شده بودیم ولی صدای نهرهای کوچک زیر یخچال هنگام دراز کشیدن در کف چادر گوش نواز می نمود. تیم ما زودتر از بقیه تیم ها آمده بود، تقریباً تیمها از هم گسیخته شده بودند و متناوب هم به چادرگاه آمده اند.
ساعت 10 صبخ روز 23/5/84 این کمپ را به مقصد کمپ سوم ترک نمودیم. مقداری آذوقه و تجهیزات و لباس را داخل چادرهایمان گذاشتیم. هرتیم 2نفره دو چادر با خود آورده بود ، یکی در کمپ دوم و دیگری در کمپ سوم برپا می شد لذا چادر کمپ دوم را جمع نکردیم.
امروز یکشنبه است. چادر و مقداری آذوقه و لوازم صعود نهائی در یک کوله 18 کیلوئی را تدارک دیدیم و ساعت 10 صبح در یک هوای کاملاً آفتابی به سمت کمپ سوم حرکت کردیم. علت دیر حرکت کردن ما یکی باد شدید است که معمولاً از نیمه های شب تا صبح ادامه دارد و دیگری فرصت کافی برای صعود و بارگذاری مسیر می باشد و شاید هم کمی رخوت بعضی از نفرات باشد.
دوپدیده ، قله لنین را متمایز نموده است؛ یکی شکافهای یخچالی عمیق و بهمنی آن و دیگری طوفان و یا باد شدید خط الراس رازدلنیا به قله لنین.
این مسیر دو سینه کش تند با زاویه 60 درجه و طولانی دارد. یکی سینه کش کمپ دوم تا 5800 و بعد شیب می خوابد تا زیر قله رازدلنیا. از اینجا شیب تندتر می شود تا قله رازدلنیا، شکافهای مسیر خیلی کم است و بقیه شیب خوابیده ، تیم 7 نفره ما زودتر از سایر تیم ها ساعت 17 خود را به کمپ سوم به ارتفاع 6210 متر رساند که روی یک زین اسبی پشت یک نقاب بلند یخی و طولانی با مساحت کم (جای حدود 10 چادر بیشتر نبود) قرار داشت. برف تازه و پر حجم حدود یک متر که روی یخچال را پوشانده بود ما را مجبور به کندن آن برای یک چاله هموار چادرگاه نمود.
روی همین چادرگاه بود که در سال 1991 میلادی 43 نفر از بهترین کوهنوردان که در کمپ دوم خوابیده بودند، بر اثر زلزله پاکستان در نیمه های شب یخچال و نقاب این کمپ به حرکت در آمد و همه آنها را با خود به قعر یخچالهای بین کمپ اول تا دوم برد.
«البته دیروز در طول مسیر کمپ اول به دوم در مکانی که احتمالاً آنها مدفون می باشند از این جانباختگان مدفون طبیعت یاد نمودیم»
دیروز چادر یکی از خارجیها که روی قله رازدلنیا جهت هم هموائی برپا کرده بودن ، طوفان آن را مانند کایت به سوی کمپ 2 و به اعماق شکافها برد.
به هر روی جای چادر ها را با بیلچه برف کندیم (حدود 80 سانتیمتر) به اتفاق آقای امانی (هم چادری من) وارد آن شدیم. از رمق افتاده بودیم زیرا در طول مسیر توقف نداشتیم و هوا هم گرم بود، از طرفی وزن کوله ما حدود 18 کیلو بود و روی شیب تند حمل این بار مشکل می نمود و از جانبی در فاصله کمپ ها توقف طولانی و لازم را نداشتیم. کمبود اکسیژن هوا در هنگام کار کردن تا حدودی مشهود بود. مقداری نوشیدنی گرم و بیسکویت صرف نمودیم و به داخل کسیه های خواب خود خزیدیم.
امشب از نیمه های شب باد شدیدی همراه با بارش برف شروع شد. از کمپ اصلی تا اینجا تقریباً هر شب برف می بارید. امروز پایان کار بارگذاری و هم هوائی و برقراری کمپ ها می باشد.
امروز که دوشنبه 24 مرداد ماه است با ارتفاع گرفتن خورشید روح نواز کم کم باد که از دیشب مشغول وزیدن بود سرعت خود را کم کرده و ما از کیسه ها بیرون آمدیم و به تهیه صبحانه مشغول شدیم.
ساعت 9 صبح همه از چادرهایمان بیرون آمدیم و با کوله های سبک (زیرا چادر، غذا و تجهیزات دیگر مورد نیاز کمپ 3 را گذاشته بودیم) به حرکت درآمدیم، آفتاب زر ، آسمان باز و آبی و گرمای دلنشین ما را وادار کرد که حدود چند نفری به قله رازدلنیا را که در مسیر بود را صعود نمائیم. پس از اجرای مراسم به دنبال باقی مانده تیم حرکت نمودیم.
تعدادی از نفرات در طول این برنامه تا اینجا ریزش نموده بودند، یک نفر از کمپ یک به علت ارتفاع زدگی به سوی کمپ اصلی رفت چون پزشک بود عمق موضوع را پی برده بود. دونفر در کمپ یک مانده بودند که بعداً به کمپ 2 آمده اند و حدود 10 نفر در کمپ 2 مانده بودند (زمانی که ما آن جا را به مقصد کمپ 3 ترک می نمودیم) جالب توجه این که هنگام فرود، از کمپ 3 به 2 در طول راه حدود 8 نفر از بچه ها را دیدیم که با فاصله های زیاد از یکدیگر آرام آرام به سوی کمپ 3 می آیند. به هر کدام که رسیدیم اظهار داشتند که، بارگذاری کرده وشب را برمی گردیم، من و سایر دوستان به اکثر آنها پس از ماچ و بوسه توصیه کردیم که وقت کشی نکرده حتماً برگردند.
حدود 2 ساعت بعد ساعت 11 صبح به کمپ دوم آمدیم و با چند دقیقه استراحت کمپ 2 را به مقصد کمپ یک ترک کردیم و ساعت 15 و 30 دقیقه به کمپ اول آمدیم. جز تیم ما بقیه تیم ها در مسیر بودند بعضی بالا می رفتند، برخی پائین می آمدند، چون ارتفاع کم کرده بودیم، شادابی و اشتهای خوبی داشتیم با استراحت و خوابیدن کاملاً سرحال بودیم.
امروز سه شنبه است، هوای اینجا نیمه ابری، گاهی بارش و گاهی آفتابی است اما بالا هوا خیلی نا مساعد است، روی سکوئی به تماشای اطراف و کوهنوردانی که در مسیر طولانی یخچال در حال حرکت اند نشسته ایم.
هوا کم کم رو به وخامت می رود و بارش برف به طور جدی شروع می شود و همه ما به چادرهای خود پناه می بریم. این جا شلوغ شده و عده ای برگشته اند و عده ای از پائین آمده اند کم کم کمپ یک مانند کمپ اصلی می شود و ما هم کمی نگران بچه هایمان که از آن بالا هنوز برنگشته اند، امکانات رادیوئی و پزشک نداریم.
دیشب را خیلی بد خوابیدیم، چون قرار بود همه به کمپ اصلی رفته و دو روز را آنجا استراحت کرده و بعداً با کوله های خیلی سبک کمپ ها را یکی پس از دیگری گذشته و کار روی قله تمام کرده و برگردیم. لذا بخشی از مایحتاج ما یا بالا بود یا پائین که اکثراً پائین بود و به خاطر همین در این هوای سرد و نا مساعد با امکانات کم خواب خوبی نداشتیم.
لباس، تنقلات، قرمه، برنج، دمپائی و غیره را در کمپ گسترده (B.C) جا گذاشته بودیم.
لیست اقلام غذائی خود را از تجربه صعودهای طولانی دیگران تهیه نموده بودیم. بعداً بسته بندی و آنگاه در ظروف پلاستیکی بزرگ جاسازی نمودیم البته بهتر است در بشکه های پلاستیکی 60 لیتری گرد که دارای دربهای کیپ می باشند حمل شود.
در اتخاب آذوقه دقت لازم نشده بود مثلاً در کمپ 3 نوع بارگذاری غذائی ما کامل نبود، چادر و بیلچه، لوازم سوخت و پوشاک و مقداری غذاهای سرد (سوخت و غذا به اندازه کافی نداشتیم) در کمپ 2 بیشترین غذاها را بجا گذاشتیم، در کمپ یک جز یک دست پولار چیزی نداریم.
به هر شکل هوای سرد دیشب امان ما را برید، غذای بد، سوختگی شدید لب ها، پوست های کثیف و حمام نشده و ... موجب آزار روح می شد. چون روحم، جسمم را در اختیارداشت فرمان رهائی و آسوده خواهی را نمی داد. چنین بود که ناگزیر خود را با شرایط نامطلوب منطبق و سازگار نمودم.
امروز 26 مرداد شده، بارش برف و وخامت هوا بیشتر شده، از سقف چادرمان آب می چکد و کف یخچالی چادر ما هم کمی باز شده و نگرانی بچه ها هر لحظه بیشتر می شود.
ساعت 12 ظهر ناگهان هوا آرام و آفتابی شد و سراسر محیط تا دور دست ها یکدست سفید برفی بود ولی افسوس که عمر این لحظه شوق انگیز کوتاه بود.
از کمپ 3 به کمپ یک توسط خارجی ها با بی سیم یکدیگر تماس گرفتند و اعلام نمودند که 7 نفر ایرانی 2 روز است اینجا زمین گیرند و بین مرگ و زندگی دست و پا می زنند. قرار شد که چند نفر از ما فردا صبح زود بالا رفته و قضیه را از نزدیک تعقیب نمائیم.
امروز هوا همچنان برفی است و ما نمی توانیم در برف و کولاک حرکت کنیم. صبحانه و نهار دیرهنگام خود را که معمولاً سوپ و میوه است می خوریم فقط شام ها را زود می دهند (لازم به ذکر است که شرکت طرف قرارداد، 3 وعده غذا را تا کمپ اصلی عهده دار بود ولی تا کمپ یک را اجرا کرد البته با اجرت بیشتر) چادر ما سرد و بی اجاق است و سرما و برف هم شدیدتر از قبل می شود و ما نگران تر از همیشه برای بچه های کمپ 3 . قرار این بود که بچه ها با یک روز اختلاف در کمپ یک به ما ملحق شوند تا پس از هم هوا شدن با یک تیم یکدست صعود را شروع نمائیم. آنها پاسخ مبهمی دادند. حال یکی از آنها به نام حسن قدکچی وخیم بود و 3 تا از بچه های تهران قصد صعود به شیوه آلپی و خارج شدن ازبرنامه را داشتند. آن بالا احتمال باند بازی نسبت به نفرات پائین و بی توجهی نسبت به وضع پیش آمده و تلاش برای صعود و اجرای پروژه شان بود.
ظاهراً تا چهارشنبه بارش برف حدود 2 متر رسیده و بخشی از کمپ های بالا متلاشی شده آنها با تلاش زیاد چادرها را با بیل پیدا کرده و آذوقه و تجهیزات آن جا را مصرف نمودند.
امروز پنج شنبه 27 مرداد دو راهنما و 5 امدادگر خارجی ازکمپ یک برای پوشش حادثه عازم بالا شدند از آن بالا یک خانم انگلیسی اوضاع بچه ها را بحرانی اعلام می نمود. تیم امداد در هوای نامساعد تا 5800 رفته و متوجه شده که بچه ها یک نفر را بسکت نموده و به طرف پائین حمل می نمایندکه خودشان هم رمق ندارند. امدادگران تن کم رمق حسن را به طرف پائین آورده اند ولی متوجه شدند که در ارتفاع 5600  او کلیه علایم حیاتی خود را از دست داده است  و این خبر ساعت 14 به کمپ یک مخابره شد.
او در شرایطی که در کمپ 2 هم اِدِم شده بود ولی بخاطر هم هوائی کمی بهبود یافته بدلیل عدم آگاهی از بیماری ارتفاع در کمپ 3 دچار بحران می شود.
علت مرگ او اِدِم ریوی و نهایتاً خیز مغزی شدید اعلام شد. متاسفانه ضعف مدیریتی برنامه و امدادرسانی تأخیری و سرمای بسیار شدید کمپ و بارش چند روز برف کار خود را کرده بود.
خبر چون باد در عرض چند ثانیه تمام کمپ یک را پیچاند و همه کوهنوردان کمپ در سکوت و ماتم فرو رفتند. بچه ها با چشمانی پر اشک و قلبی پر درد هر کدام دو به دو و یک به یک به گوشه ای رفته و در غم خود غرق شدند تا جائی که کوهنوردان خارجی برایمان می گریستند و اکثر آنها مراتب همدردی خود را کتباً به روی چادرهایمان و چادر اجتماعی نوشته و نصب نموده بودند.
حسن ساعت 17 توسط روسها به شیب پائین یخچال پر شکاف آورده شد و ما حدود 2 کیلومتر راه را به استقبال او رفته بودیم و بقیه کار حمل را خودمان به عهده گرفتیم و به کمپ اول آوردیم.
از چهره آرام و مهربان او عکس یادگاری گرفته و او را برای آخرین بار بوسیدیم و بر روی اسب بسته و به همراه آقای فکوری از بچه های تبریز و رفیق و همشهری او آقای روح ا.. (وحید) ولایی به پائین فرستادیم . بارش برف کم کم ادامه داشت. عدم قاطعیت مدیریت و نداشتن برخورد آمرانه که عده ای دنباله رو عده ای دیگرمی شدند. ضعف جسمی و روحی برخی از افراد در کنار حرکات فردگرایانه و غرور و خودخواهی پنهان برخی نیز موجب تشتت درترکیب تیم پر ازدهام (25 نفره) ما شده بود، عدم انسجام حرکتی تیم، ضعف تجربه صعودهای بلند، نداشتن دانش این ورزش، بی اطلاعی ازدانش پیچیده پزشکی ارتفاع و تغذیه و نهایتاً آسیب شناسی ورزشی، همه و همه موجب جدی تلقی نشدن بحران حسن شد. البته وخامت اوضاع جوی که ناشی از عدم اطلاع رسانی در این زمینه می باشد در تصمیم گیری های باری بهر جهتی تاثیر گذاشت. ناگفته نماند مرحوم حسن قدکچی دارای ضعف جسمانی در حد این برنامه و عدم تجربه صعودهای حتی 5000 متری را داشت تا چه رسد به 7000 متری ها.
امروز دیرهنگام چهار نفر از بازماندگان کمپ 3 به کمپ اول آمده اند (بهم ریخته و متلاشی) دو نفر از آنها توان پائین آمدن تا کمپ اول را نداشتند و در کمپ دوم ماندند.
مشاجرات لفظی میان بچه ها و آن چهار نفر و انتقاد از نافرمانی و خودسری و حرکات غیر تیمی آنها تا دیر وقت در جمع ما حاکم بود. بارش برف دیشب و سرمای شدید تا صبح ادامه داشت.
ساعت 7 صبح روز جمعه 28 مرداد سال 84 است. کم کم بارش کم می شود و ابرها به کنار می روندو ساعت 8 و 30 دقیقه آفتاب به درون چادرها می تابد. از امروز تصمیم این می شود که با راهنما حرکت کنیم. (تا امروز راهنما نداشتیم بدلیل مشخص بودن مسیر) آقای ویکتور روسی راهنمای ماست، 2 نفر بازمانده کمپ 3 به پائین می آیند.
یک تیم آماده از بچه ها درست می شود(حدود 17 نفر) قرار است که با توجه به این که آنها خبر از تخریب کمپ 3 را داده اند برای بازسازی آن اقدام نمائیم.
امروز شنبه است. پس از5 روز توقف و انتظار و بحران در کمپ اول ساعت 6 صبح کمپ اول را به قصد کمپ دوم ترک کردیم.
حدود 5 ساعت و نیم بعد به کمپ 2 رسیدیم. کمپ ها خلوت شده اند چون که فصل صعود کم کم سپری می شود. تقریباً تمام خارجیها برگشته اند، هر از گاهی بعضی گروههای خارجی خیلی کوچک یا انفرادی در مسیر دیده می شوند. بقیه اوقات در کمپ دوم استراحت می نمائیم.
وضعیت اشتهای بچه ها بیشتر از قبل می باشد  ولی بیماری های گوناگون که تاکنون در بعضی افراد سابقه نداشت به سراغ شان آمد از جمله هموروئید و یا شاید کولیت روده که به علت پاک کردن با دستمال کاغذی و یا تکه های یخ و برف و یا غذاهای محرک بومی موجب تشدید آن شده است.
سرفه های خشک گلو درد به علت رطوبت کم هوا و پائین بودن غلظت اکسیژن و ناسازگاری در ارتفاع بالا و به ویژه سرمای شدید که موجبات آن را فراهم نموده، کیفیت پائین عینک UVX و یا شاید فیزیک نا مناسب عینکها که موجب برف کوری یکی دو نفر شده، خشکی، ترک و تاول پوست به ویژه چهره، لب و بینی یچه ها همه گیر بوده. شاید به خاطر ارتفاع بالا و پوشش ندادن برخی از نقاط چهره مانند گونه ها، لبها، گوش، گردن و بینی و غیره در مقابل آفتاب و هوا و کم توجهی نسبت به مصرف کرمهای ضد آفتاب موجب حاد شدن آن شده بود. البته زخم اثنی عشر و معده ، گرما زدگی و سرمازدگی، ناراحتی شدید کلیه ها در بعضی از افراد تیم مشهود بوده است.
امروز یکشنبه 30 مرداد 84 است. پس از 6 ساعت تلاش از کمپ دوم به کمپ سوم می رسیم. برف کوبی سنگین مسیر موجب شد که ساعت 3 بعدازظهر به ارتفاع حدوداً 6200 رسیدیم. دو چادر یکی مربوط به اسپانیائی ها و دیگری مال آلمانی ها بود. از 11 چادر ایرانی ها چند تائی که کاملاً تخریب شد ناشی از مصرف بی رویه بچه های ما در آن چند شب بحرانی و برفی و نیز توفان بود. تا غروب مشغول بازسازی شدیم و چادر آقای رضاخانی 100% نابود شد و تقریباً اثری از آن نبود و حدود 500 هزار تومان از امکانات آقای بختیاری ناپدید است. آنها ناگزیر شدند که با 30 دلار چادر آلمانی ها را کرایه نمایند. چادر ما هم لگد مال شده بود. روی برخی از چادرها به دلیل مدفون شدن در زیر برف راه رفته بودند، و یا با کرامپون به کف چادرها زده بودند. استفراغ یخ زدۀ کف چادر ما، جابجائی برخی از وسایل ما به چادرهای دیگر، مصرف آذوقه ما از ره آوردهای برنامه آنها بود.
آذوقه و ساز و برگ زیادی را به اینجا آوردیم، بعضی از بچه ها با پرداخت 20 دلار برای هر یک کیلو بار به باربرها وسایل شان را به کمپ سوم آورده بودند. قرار است که 4 بامداد به طرف قله حرکت نمائیم.
امروز دوشنبه 31/5/84 ساعت 3 و 35 دقیقه بامداد است، مشغول تهیه صبحانه و آب کردن برف هستیم، تقریباً در حال آماده شدن برای صعود نهائی می باشیم ولی زمان حرکت از ساعت 4 به ساعت 5 موکول شده است. با لباس آماده داخل چادر دراز کشیده بودیم که ساعت 5 اعلام کردند، ساعت 6 حرکت می نمائیم، ساعت 6 همه وسایل مورد نیاز را گرفته و کفش ها را مسلح نمودیم و به حرکت در آمدیم.
قدمهای شتابان در ساعات اولیه، باد شدید گردنه، سرمای زیاد در هوای نیمه ابری، بهم خوردن تعادل عده ای، بی حس شدن انگشتان پا و دست بعضی دیگر از بچه ها در طول راه، آنها را ناچار نمود که از ادامه طریق منصرف شوند.
پس از 3 ساعت برای یک استراحت چند دقیقه ای توقف نمودیم تعدادمان 11 نفر شد، باد شدید امکان گفت و گو را از ما گرفته بود و حال چند نفر خیلی وخیم بود. بینی یکی از بچه ها خون ریزی کرده، به صورت قندیل روی سبیل هایش نشسته بود.
خستگی، فشار ارتفاع، بی تعادلی در چهره شان مشهود بود. بر شدت طوفان هر لحظه افزوده می شد که راهنماهای روسی ما (که2 نفر بودند) انصراف از ادامه راه را اعلام کردند، این که احتمالاً در گردنه بالاتر تیم دچار حادثه خواهد شد، هر چند با مخالفت ما مواجه شد ولی چند نفر دیگر هم از اینجا به پائین برگشتند. (توسط یکی از راهنماها)
قرار شد تا یک ساعت دیگر هم راه را ادامه دهیم چنانچه طوفان از شدت خود کاست به قله برویم وگر نه بر گردیم.
اکنون ساعت 10 و ارتفاع نزدیک 7000 است. طوفان شدیدتر، سرما زیادتر و برفی که از زمین به آسمان میبارید خطر مرگ را تشدید می نمود و احتمال پرت شدن روی تیغه های یخی به پائین زیاد بود زیرا ما روی یک گرده سنگ و یخ که از دو طرف به یخچال های لنین منتهی می شد در حرکت بودیم.
جهت باد با توجه به حرکات زیگ زاگی، گاهی از بغل، گاهی از جلو و گاهی از پشت می وزید و رد پا روی مسیر ناپدید می شد گاهی ما همدیگر را در فاصله خیلی کم گم می کردیم. اینجا تجهیزاتی مانند کلاه پُلار، کلاه طوفان، هدبند، دستکش پُلار، گرتکس، پر و کفش دوپوش در مقابل سرمای 40 درجه زیر صفر(که اعلام نموده بودند) کم خاصیتی خود را نشان داده بودند آن نیمی از بدن که در مقابل بوران و کولاک بود در حال بی حس شدن بود به خصوص دست ها و پاها و سر و گردن، عینک طوفان یخ کرده که دید را کاملاً کور می نمود.
کسی را یارای جابجائی پوشاک و یا نوشیدن نبود هر چند که مایعات از داخل کاورها که توی کوله بود یخ بسته بود.
پوشاک زیاد و دستکش های چند لایه و کلاههای زیاد و عینک طوفان امکان اینکه آب یا خوراکی از کوله خود استفاده کنیم محال می نمود. بچه ها کم کم به این باور رسیدند که درحاشیه حادثه حتمی و جدی گام می گذارند. مدیر برنامه باقیمانده نفرات را با خود به پائین برد.
ولی ما کار خود را انجام دادیم با توجه به فرصت کم به سوی پائین سرازیر شدیم. از آن ارتفاع نبرد انسان و طبیعت و ارضاع یک حس تعریف نشده و گنگ و لال، مغزی که اطاق فرمانش به تعطیلات رفته، بی تعادلی و نداشتن حس زمان و مکان کم کم ما را به سمت پائین کشاند.
قله های کمونیزم، پیروزی و دهها قلل زیبای تاجیکستان و قرقیز که تا مرز چین سر از ابرها بیرون آورده اند و قاعده هرم شان کاملاً در اقیانوس شیری رنگ ابرها محو بودند قله های تیز و سوزنی پر یخ با دیواره های یخی و صخره های مخوف خودنمائی می نمود، افسوس که دوربین فیلمبرداری آقای غلامی در ارتفاع 6500 یخ کرده و از کار افتاد و نتوانستیم آخرین لحظات پر خاطره را ثبت نمائیم .
به هر تقدیر ساعت 14 آن روز به سرعت خود را به کمپ 3 رساندیم و پس از چند دقیقه استراحت و خوش و بش از بچه هائی که به دلائلی برگشته بودند کمپ ها را جمع نموده و به سوی کمپ دوم به حرکت درآمدیم. در مسیر برگشت ساعت 15 و 30 دقیقه قله رادلنیا رابا 2 تن از دوستان مجدداً صعود نمودم و آنگاه به کمپ دوم رسیدیم و این کمپ را هم جمع کردیم با کوله ای بسیار سنگین که 2 عدد چادر به اطراف آن بسته بودم و هوائی که هر آن بدتر می شد در تاریکی شب به کمپ اول آمدیم.
امشب بارش برف شروع شد ولی با تجهیزات فراوان شب خوبی را گذراندیم.
روز سه شنبه با جمع کردن تمام کمپ ها و دادن برخی از آذوقه ها به باربرها و پس دادن لوازم اجاره ای مانند اجاق سوخت و کپسول های گاز (که هواپیمائی اجازه حمل آن را به ما نمی داد نا گزیر به اجاره پر تعداد آن شدیم)
با کارکنان آسیا تراورز مستقر در کمپ یک که خیلی کم رونق تر از قبل شده بود خداحافظی کرده، در هوای ابری و بارش ضعیف برف پس از 5 ساعت راهپیمائی روی یخچالها و عبور از شکافهای آن و عکاسی و فیلمبرداری و تماشای با حوصله تر کوههای یخی که از بهمن ها و یا حرکت یخچالی به وجود آمده بود پرداختیم. با تراورس از شکافها و دیدن چند برج یخی و دیواره های یخی و دره های عمیق و گاهی باز یخچالها که تا نزدیکی کمپ اصلی ادامه داشت به سوی پائین آمدیم.
ساعت 17 به اردوگاه اصلی رسیدیم. مراسم اختتامیه و جشن صعود و اهداء الواح و گواهی نامه های صعود از طرف شرکت آسیا تراورز در فضای سرد و کم رونق و بی روح و ناشاد ناشی از فقدان حسن اجرا شد. هر چند آنها مراسم معمول خود را اجرا می نمودند ولی ما ناظر منفعل صحنه بودیم.
عصر امروز به چادرهای کروی شکل دامداران قرقیز که «یورتا» نام دارد می رویم، با ماست، نان و چای ازما پذیرائی گرمی نمودند.
امروز چهارشنبه دوم شهریور کامیون های اتاق دار در کمپ اصلی (آجیک تاش) منتظر سوار شدن ما هستند. بارها را بالا کشیده و با گرفتن چند عکس یادگاری با افراد زحمتکش شرکت که در برپائی کمپ های اصلی، اول و تهیه غذای ما دریغ نداشتند و با گشاده رویی و انضباط از ما پذیرایی می نمودند و خداحافظی کرده ساعت 8 صبح سوار کامیون ها شدیم، از سبزه زارهای «لوکوایا» در کنار دره «آلایسکا» گذشته و وارد جاده پامیر شدیم. حدود ساعت 12 ظهر پس از عبور از جاده «ساری تاش» به شهری کوچک نزدیک مرز قرقیز و تاجیک رسیدیم. با مأموری از آنجا به پاسگاه مرزی رفته از 6 نفر شاهد حادثه کمپ سوم بازجوئی طولانی به عمل آوردند.
هنگام عبور جسد حسن قبلاً از همراهان او بازجوئی لازم را نموده بودند و اجازه دادند تا جسد به اوش و یک راست به بیشکک رفته و مراحل قانونی و پزشکی و بهداشتی خود را طی نماید.
سفارت ایران نیز تلاش زیادی را نموده تا بچه ها دچار مشکل نشده و مرحوم به خانواده اش در همدان تحویل شود.
پس از صرف نهار حدود ساعت 15 و 30 دقیقه با کامیون ها به سوی اوش ادامه مسیر دادیم. حدود ساعت 12 نیمه شب به اوش رسیدیم. کار امروز کمتر از صعود یک قله نبود. 16 ساعت نشستن توی کامیون، عبور از جاده های مخروبه و خاکی، دست اندازهای فراوان، گرسنگی و خاک جاده ها که به حلق مان می رفت از نظر روحی و جسمی خیلی خسته کننده می نمود.
البته به وسیله بالگرد هم می توان از اوش به مدت 40 دقیقه به پایگاه اصلی رسیدن که خیلی پر هزینه می باشد. ساعت یک بامداد است، به همان هتلی قبلاً مستقر بودیم رفته و یک راست به اتاق خواب رفتیم.
امروز پنج شنبه سوم شهریور است. پس از یک استحمام طولانی و جانانه که همه گرد و خاک های راه را از تن زدوده و صرف صبحانه برای تماشای شهر اوش دومین شهر قرقیز به اتفاق بچه ها عازم کوچه ها و خیابانهای آن شدیم. سطح پائین زندگی، فقر، بهداشت و تغذیه گریبان گیر  قشر وسیعی از آحاد جامعه بود، فاصله شگرف طبقاتی ناشی از جامعه در حال گذار چندان مشهود نیست، کم کم شمال و جنوب شهرها در حال شکل گیری می باشد، متاسفانه سیگار و الکل بخش لاینفک زندگی اکثریت مردم را تشکیل می دهد ولی اعتیاد به مواد تخدیری اصلاً دیده نمی شود. مردم تقریباً همه مشغول کارند، هیچ کالای داخلی قابل توجهی جز فراورده های دامی و کشاورزی به چشم نمی خورد.
روز بعد که توسط یک هواپیمای 40 نفره از فرودگاه اوش عازم پایتخت می شویم، از آن بالا کوههای پر برف و دشت هموار و وسیع از مرازع یک دست و فعال و چشم انداز زیبای گوناگون چشم نوازاست.
به بیشکک می رویم، شهر بیشکک مردمانی مرفه تر با گرایشات تقریباً غربی و لوکس که عموماً جوانان طالب آن هستند دارد. اینجا دو بازار بزرگ به نام بازار «چینی ها» و بازار «اوش» دارد.
با کالاهای وارداتی نازل و صنایع دستی. برای خرید و گردش به این بازارها رفتیم. مقداری لباس های ارزان قیمت و پالتوهای با ارزش و منـاسب از جنس پوست خز که از سایر کالاها فاخــرتر و ارزانتـــر می باشد نظرمان را برای خرید جلب نمود. شاید سوغات بدی نباشد، هر چند که دست خالی نمی توان به خانه برکشت. انتظار و توقع به حقی است که آنها بابت سوغات دارند.در بازارهای بیشکک خریدهای گوناگون نمودیم که جزپوشاک چیز خاص قابل توجه دیگری ندیدیم. البته در پایتخت یک فروشگاه ورزشی تجهیزات کوهنوردی را پیدا کردیم که از نظر کیفیت و قیمت آنچنان تفاوتی با تهران نداشت.
سطح فرهنگ مردمان اینجا بالاست، رعایت حقوق شهروندی، با زندگی صرفه جویانه معقول، آرامش آنها پای بندی به سنن دیرینه خود که هر چند هنوز جای خود را با سخت جانی به فرهنگ های وارداتی ناشی از ریزش دیوار آهنین جامعه بسته چند دهه ای آن و گرایش به فرهنگ اغوا کننده جهان غرب را نداده است ولی روند آن رو به تزاید است.
پس از دو روز اقامت در پایتخت، ساعت 10 و 30 دقیقه صبح روز دوشنبه وارد فرودگاه ماناس شدیم، چون به ازای هر یک کیلوگرم بار اضافه نسبت به 15 کیلوگرم بار مجاز مسافر حدود 20 سُم جریمه دریافت می شد بچه ها لوازم وزین را با خود به داخل هواپیما بردند تا تاوان کمتری را بپردازند!
10 عدد کپسول گازی کوچک یکی از بچه ها را مأمورین فرودگاه ضبط نمودند و از ورود آن جلوگیری کردند، همراه داشتن چاقو، چنگال و ابزار برنده هم ممنوع بود.
حدود ساعت 12 و 30 دقیقه روز هفتم شهریور پروازمان در فرودگاه مشهد به زمین نشست. در فرودگاه پس از طی تشریفات ورود، با استقبال بسیار گرم و صمیمانه کوهنوردان و دوستان مشهدی که همه از کوهنوردان آستان قدس رضوی بودند مواجه شدیم، شب را در خوابگاه اداره تربیت بدنی آستان مقدس اطاق نمودیم و روز بعد عازم شهرهایمان شدیم.
در ساری بچه های هیئت استان پیغام داده بودند که آماده استقبال از ما هستند و همین طور بچه های نوشهر و تنکابن و کلاردشت .
(( روزشمار برنامه اعلام شده قبل از اجرای برنامه ))
مدت برنامه : 22 روز
روز اول : پرواز از مشهد به بیشکک، اقامت در هتل
روز دوم : پرواز به اوش و اقامت در هتل
روز سوم : حرکت به طرف آجیک تاش (اردوگاه اصلی) اقامت در چادر
روز چهارم : استراحت و هم هوائی
روز پنجم : عبور از گردنه و یخچال لنین و رسیدن به کمپ اول
روز ششم : حرکت به سوی کمپ دوم
روز هفتم : حرکت به سوی کمپ سوم
روز هشتم : برگشت به کمپ دوم
روز نهم : حرکت به سوی کمپ چهارم
روز دهم : برگشت به کمپ اول
روز یازدهم : برگشت به کمپ اصلی
روز دوازدهم و سیزدهم : استراحت در کمپ اصلی
روز چهاردهم : حرکت به سوی کمپ اول
روز پانزدهم : حرکت به سوی کمپ سوم
روز شانزدهم : حرکت به سوی کمپ چهارم
روز هفدهم : ساعت 12 نیمه شب حرکت به سوی قله و برگشت به کمپ چهارم
روز هجدهم : برگشت به کمپ اول
روز نوزدهم : برگشت به کمپ اصلی
روز بیستم : برگشت به شهر اوش و اقامت در هتل
روز بیست و یکم : حرکت به سوی بیشکک و اقامت در هتل
روز بیست و دوم : بازگشت به ایران
تعهدات تور
اخذ ویزای قرقیزستان
انتقال از فرودگاه ماناس به هتل و بالعکس به مسافت 60 کیلومتر
اقامت در هتل 2 شب با صبحانه
پرواز بیشکک به اوش و برعکس
اتوبوس از فرودگاه اوش به هتل و برعکس
چادر کمپ اصلی 7 روز با 3 وعده غذا
اخذ مجوز صعود
مترجم
پزشک
((تغذیه مورد نیاز که با خود برده بودیم))
تنقلات، شکلات، بیسکویت، کنستانتره پرتقال، آبلیمو، کشمش غیر تیزابی، انجیره خشک، توت خشک، برگه های تخمه، بادام زمینی و درختی، پسته، لواشک، سوپ جو، سوپ مخلوط، سوپ قارچ، سویا، قرمه، قند، کنسروهای عدس، نخود فرنگی، قرمه سبزی، کنسرو زبان، کله پاچه، کنسرو گوشت چرخ شده، چای سیلان، نان اسکو، کنسرو مرغ، قیمه، عسل، مربا، کمپوت، روغن زیتون، کلوچه، سوهان کنجدی و آدامس (که البته انتخاب این غذاها سلیقه شخصی افراد بود.) سایرین بنا به سلیقه و ذائقه خود غذاهای گوناگون آورده بودند.
((سایر وسایل))
قاشق، چاقو، قابلمه، کتری، اجاق گاز، کبریت، ظروف آب، فلاکس، دارو، نمک و فلفل، لوازم کمکهای اولیه، وسایل شست و شو، کیسه های نایلونی، عکس هائی از قلل ایران برای هدیه، چادر ارتفاع، طنابچه، صندلی فرود، یومار، کارابین پیچ و ساده، هشت فرود، طنابچه پروسیک، بلوک، زیرانداز، کیسه خواب ارتفاع بالا، کفش کوهپیمائی و کتانی، دمپائی، کفش دوپوش، کرامپون با آچار مربوطه، گتر، جوراب معمولی به تعداد، جوراب پشمی 3 دست، جوراب پر، لباس زیر به تعداد، شلوار استریچ، شلوار پُلار، شلوار گُرتِکس، بادگیر، پیراهن آستین بلند 2 عدد، ژاکت پشمی، ژاکت پُلار، کاپشن گُرتِکس، کت پر، کلاه پلار، کلاه طوفان، هدبند، بینی بند، کلاه چشمی، کلاه آفتابی، عینک طوفان و UVX ، کرم ضد آفتاب، کلنگ، باطوم، کوله بزرگ و کوچک، کوله کمری، ساعت ارتفاع، کیسه ذوب برف، باطری اضافه، چراغ پیشانی، خمیردندان، مسواک، لیوان، حوله، صابون تیوپی، نخ و سوزن، سنجاق، دستمال لوله ای بسته، نخ دندان، خودکار و کاغذ یادداشت، توری چراغ، دستکش های 2 انگشتی پلار و گرتکس و پر، کیسه بار با قفل، سفره یکبار مصرف، دوربین عکاسی و فیلمبرداری، کتاب، شارژرها، ژیلت، ناخن گیر، قیچی کوچک، دستمال گردن، لباس رسمی اضافه، پول و دلار
((نقد و بررسی این برنامه))
در مقدمه لازم است که موضوع قبل از هر چیز مورد ارزیابی ریشه ای و علّی قرار گیرد زیرا اگر ما فقط به نقد معلول و عوامل حاشیه ای موضوعات بپردازیم به نتایج درستی دست خواهیم یافت.
موسسات و شرکتهای خصوصی زیادی در چند سال اخیر بطور رسمی و غیر رسمی، فعال و غیر فعال با تبلیغات گوناگون اقدام به جذب افراد جهت ترتیب دادن سفرهای کوهنوردی در خارج از ایران را داده اند و هر موقع که این برنامه ها دچار مشکلاتی مانند مرگ و میر و یا شکایت مسافرین آن می شد، جوی مقطعی ایجاد شده و با برخورد باسمه ای از آن رد می شویم.
ریشه همه گرفتاریها از آنجاست که اولاً؛ هنوز این موسسات خصوصی جایگاهشان در هیچ مرجع قانونی و تخصصی کوهنوردی (فدراسیون) تعریف مشخص و مدونی نشده و فدراسیون هم درک روشن و شفافی هم از آنها ندارد تا بتواند با تکیه بر آن قوانین به سمت ساماندهی و نظارت مدیریتی آنها اقدام جدی نماید. اگر اینگونه موسسات مورد حمایت حقوقی وصنفی و حتی سرویس های ویژه دولت مانند تسریع در امر اخذ ویزاها و حل معضلات پیش بینی نشده در کشور مقصد و غیره قرار گیرند قطعاً در قبال این حمایت ها، آنها نیز، پاسخگوی اعمال خود خواهند بود. ثانیاً؛ در جهان شاید تنها کشور دنیا باشیم که تشکیلات کوهنوردی مان دولتی و حکومتی است و تلاش آنها در چند سال اخیر بیشتر متمرکز فعال کردن یک تیم به اصطلاح « ملی » جهت اجرای برنامه روی قلل بلند دنیا جهت رسیدن به اهداف از پیش فرض شده بوده است که متحمل هزینه ها و بودجه های زیادی شده است، هرچند که زحمات جان فشانی های کوهنوردان هیمالیانورد ما مثال زدنی است و در این حوزه به نتایج خوبی نیز نایل آمده ایم ولی بخش وسیعی از اقشار توانمند کوهنوردان لایق ما طبعاً از حضور در این برنامه های دولتی محروم ماندند!
خلاء کار وسیع فرهنگی و موکول نمودن کار اجرائی به مانند همه جای دنیا به تیمهای خصوصی که قبلاً صلاحیت آنها توسط مراجع ذیربط و ذیصلاح به تائید رسیده و حضور هیمالیانوردان به عنوان مجری فنی برنامه های آنها و استفاده از تجارب گرانقدرشان می تواند یک گزینه خوبی محسوب گردد، به همین گونه فعال نمودن بخش دیگر ورزش های کوهستان مانند غارنوردی، یخ نوردی، سنگ و دیواره، صعودهای سالنی و ...
لازم می آید که جهت حل این معضل و یافتن یک برنامه جامع و همه شمول که کمترین نقص را داشته باشد فراخوانی از همه صاحبان تجربه و اندیشه در این ورزش را داشته باشیم تا با رایزنی ها طرحی نو دراندازیم و میزان کارآمدی این فرایند را تسریع بخشیم و گرنه باز هم شاهد وقایع اسفباری مانند واقعه لنین خواهیم بود.
ناگفته نماند که چون حادثه جزء جدا نشدنی ورزش پر مخاطره کوهستان می باشد و مانند سایه ای در حاشیه آن در حرکت است نباید با هر رخدادی ایجاد جوی سنگین نمود بلکه باید با تدابیری فضا را برای ورزش کوهستان امن تر و معقول تر نمود. باشد که چنین شود!
به هر تقدیر برنامه اجرا شده این گزارش را می توان در چند مورد مورد بررسی قرار داد:
1.    لازم بود که این تیم پر جمعیت (که خود یکی از مشکلات برنامه بود) قبلاً در ایران با اجرای حداقل یکی دو  برنامه روی قلل بلند هم با خلقیات یکدیگر آشنا می شدند و هم توان روحی، جسمی، تجارب، تجهیزات و دانش آن بیشتر محک می خورد و کار سرپرست را در تصمیمات خود آسانتر می شد آن وقت افرادی که توان آمدن از کمپ یک تا دو را نداشتند قبلاً در موردشان تصمیم گرفته می شد و بقیه تیم در حرکت خود دچار اختلال نمی شدند. یعنی یکی از اصول بلامنازع سرپرستی برنامه که همانا طبقه بندی نفرات با توجه به توانائی هایشان می باشد (یا برنامه باید مطابق ظرفیت نفرات باشد یا نفرات باید در حد آن برنامه قابلیت داشته باشند) همه این تمهیدات می بایست قبل از اجرای برنامه دیده می شد زیرا یکی از اهداف تعریف شده سرپرست؛ اجرای بی خطر و موفقیت آمیز مأموریت است مطابق با ظرفیت های موجود کل برنامه و نفرات. بدون این تحت شانتاژهای گوناگون اعم از روابط دوستانه، رودربایستی ها و تعارف بی پایه و اساس، تحت تأثیر احساسات قرار گرفتن و ... قرار گیرد.
2.    در مورد تغذیه و پوشاک افراد کنترل و نظارت وجود نداشت. مثلاً عده ای غذاهای زیادی را با کیفیتی که قابل توجیه برای این برنامه نبود، با خود آورده بودند. اگر سرپرست در طول برنامه اطلاع درست و دقیقی از وضع روحی و جسمی افراد داشت و نیز از امکانات آنها با خبر بود نتیجه بهتری حاصل می شد. در طول برنامه کمتر با افراد تنیده شده و حَشر و نَشر لازم را با بچه ها نداشت.
3.    نظم و هماهنگی در حرکت تیم ها نبود، افراد به صورت پراکنده و خودسر کار می کردند و کمتر بر روند حرکتی آنها نظارت می شد و لازم بود دستور مؤکد مبنی بر برگشت نفراتی که بین کمپ 2 به 3 در حرکت بودند و همه از دنباله کم رمق تیم بودند داده می شد. شاید تجارتی بودن  برنامه میدان مانور و دامنه اعمال سرپرستی را محدود می نمود و این خود نیز معمای ظریفی است.
4.    مناسب تر بود مسئول برنامه هزینه بیشتری از نفرات شرکت کننده مطالبه می نمود و موضوع حمل و نقل و باربر، پزشک تیم (چه بسا افرادی که پنهانی خود درمانی ناشیانه می نمودند) امکانات رادیوئی (بیسیم)، تیم پشتیبانی، حضور امدادی و فکری یکی از هیمالیانوردان وطنی و ... را محقق می نمود.
5.    جابجائی و یا حذف کمپ ها مثل کمپ 4 و شناور برخورد کردن ظاهراً توجیه منطق (تحلیل مشخص از شرایط مشخص) را داشت امّا وجود کمپ 4 شاید این امکان را به وجود می آورد که عده  بیشتری به سوی قله بروند.
6.    عدم تناسب توانائی های نفرات با هم، استراحت کم بین کمپ ها و کم توجهی به اصل سازگاری با محیط و ضعف شدید فرهنگی در بین بیشتر کوهنوردان که دچار نوعی پنهان گرائی و مخفی نمودن نقاط ضعف خود، بیماریها و سایر مشکلات پیش رو، غرور بیجا و کاذب، حرکات ماجراجویانه و غیر تیمی و فردگرایانه و قربانی کردن منافع جمع در قبال اهداف فردی خود و ... در قبال  مدیریت و سرپرستی برنامه تیم را از چفت و بست خارج کرده بود.
7.    مناسب تر بود که تیم به 2 گروه به لحاظ ظرفیت ها (اعم از توانائی جسمی، روحی، تجربه، آموزش، تجهیزات و روحیه تیمی) تقسیم می شد. تیمی که پتانسیل و قابلیت بیشتری را داشت برای اقدام به صعود نهائی انتخاب می شد و دیگر برای ارتفاعات پائین تر مثل قله رازدلنیا انتخاب می شد. چون همه اعضای تیم پر ازدهام ما در حد 7000 متری نبودند و خیلی ها مثل مرحوم قدکچی اطلاعی از آسیب شناسی ورزشی ورزش های کوهستان مانند؛ هیپوترمی، هیپوکسی، گرمازدگی، سرمازدگی، برف کوری، تغذیه در کوهستان، پوشاک و ... نداشتند و به همین دلیل آن را جدی تلقی نمی کردند.
8.    بهتر بود روی برنامه گزارش نویسی، فیلم برداری، عکاسی و تقسیم درست مسئولیت ها بین نفرات می شد.
در مورد بیماریهای گوناگونی که برخی از بچه ها به آن مبتلا شده بودند در پایان این کتاب بخش مستقل به آن اختصاص داده شده است.
در پایان جا دارد که همیشه (با دیدن نیمه پر لیوان) ضمن انتقادات دوستانه از دوست خوبم آقای مسعود آقابالائی از همه تلاش های بی شائبه و شبانه روزی که ایشان در اجرای این برنامه داشته اند  متحمل زحمات و مرارت های زیادی جهت هر چه بهتر برگزار نمودن آن شدند تشکر لازم را داشته باشیم.
بی انصافی است که غمخوارگی، نوع دوستی، مهربانی و احساسات انسانی ایشان را نستائیم. هدف ما از انتقاد همانگونه که در مقدمه آمده است تعالی این برنامه هاست، هر چند به همه جوانب دیگر این صعود نپرداختیم چون هم موجب اطاله کلام می شد و هم وارد جزئیات بیشتری می شدیم.
همین بس که بگوئیم این مشکلات مختص هفت هزاری مثل لنین بود اگر در کلیمانجارو اجرا می شد به مراتب تخفیف می یافت. آقای آقابالائی از فعال ترین کوهنوردانی است که حدود یک دهه برای اعزام تیمهای گوناگون به قلل خارج از کشور بیشترین زحمت را کشیده اند ضمن این که به لحاظ فنی و توانمندی های دیگر کوهنورد لایقی است.
تمام تجارب 30 ساله خود را در اختیار توسعه این ورزش در حوزه برون مرزی در بخش خصوصی گذاشته است و تقریباً در تمام برنامه ها موفق بوده اند، اگر چنانچه مسائل حاشیه ای وجود دارد یکی بر می گردد به کاراکتر مسعود که اصولاً اهل توپ و تشر نیست و دیگر تجارتی بودن برنامه که نفر با پرداخت هزینه ها توقع فراتر از واقعیت های عین موجوداز تیم را دارد، این باری ست گران بر دوش مدیریت برنامه.
بهر تقدیر معماها و مشکلات فراوان پیش رو را باید با خرد جمعی حل نمود.
اعضاء تیم به شرح ذیل میباشند؛
ردیف    نام    نام خانوادگی    توضیحات
1    مسعود    آقا بالائی    اهل تبریز ـ مسئول شرکت کوهنوردی آذرکوه و سرپرست برنامه
2    یونس    رضاخانی    اهل طالقان
3    کامبیز    بختیاری    اهل کرمانشاه
4    منصور    غلامی    اهل الموت
5    خیراله    امانی    اهل نوشهر
6    محسن    رضائی    اهل الیگودرز
7    مجید    نعمت الهی    اهل الیگودرز
8    حمید    نعمت الهی    اهل الیگودرز
9    خالد    پاریاد    اهل مهاباد
10    ناصر    محمدی    اهل سنندج
11    فردین    نیلی    اهل سنندج
12    محمدعلی    جهان گشایش    اهل ارومیه
13    محمد    رحمت دوست    اهل تبریز
14    مروت    آزادی    اهل تبریز  
15    محمد    فکوری    اهل تبریز
16    علی    صادقیان    اهل اصفهان
17    حسن    قدکچی    اهل همدان
18    وحید(روح اله)    ولائی    اهل همدان
19    مجتبی    صادقیان    اهل تهران
20    علی    فرد    اهل تهران
21    مهدی    برومند    اهل تهران
22    زهرا    تاجیک    اهل تهران
23    پوران دخت    بوذری    اهل کلاردشت
24    علی    ؟؟؟    اهل ترکیه
25    پرویز    مشهدی    اهل تنکابن