تصویر تصادفی

نظر کاربران

نظر شما درباره محتوای سایت چیست؟
  

حاضرین در سایت

18 میهمان حاضرند

تبلیغات

از بلندای عشق

صفحه اصلی arrow خدمات ما arrow جالب و خواندنی arrow چرا كوهنوري مي كنم؟ داستان يك عشق...
چرا كوهنوري مي كنم؟ داستان يك عشق... چاپ ارسال به دوست
نویسنده مدیر   
توي يه مهموني خانوادگي نشستم و همه فكرم اينه كه كي كيك رو مي برن كه ناگهان دستي به پشتم ميخوره. "سلام چطوري؟ اين چه سرووضعيه؟"
آخه توي مهموني همه آقايون غير از من كت و شلوار تنشونه. من اما نه. توضيح مي دم كه سر راهم و همين الان از كوه برگشتم و براي اينكه به مهموني برسم مجبور شدم يه سر بيام اينجا. نگاهم مي كنه و مي گه "ديوونه بازم كوه بودي؟آخه اون بالا چه خبره؟اين پايينا بد نمي گذره ها. يه كم با ما باش". دستشو مي گيرم و ازش مي خوام بشينه. با اكراه قبول مي كنه. حوصله داري؟مي خوام يه كمي از ديوونگيم برات تعريف كنم. بزار همون طوري برات تعريف كنم كه اغلب اتفاق مي افته.

533111
بعد از يه روز سخت كاري دو سه ساعت مي خوابم و بعدش كوله پشتيم رو كه از شب قبل آماده كردم مي زارم تو ماشين و حركت مي كنم. بعد از چند ساعت راننگي به محل پارك ماشين پاي كوه مي رسم. تو ساعتي كه اونقدر زوده كه هرگز حاضر نيستم در همچين ساعتي داوطلبانه برم سر كار، يه ليوان چاي و يه كم خرت و پرت رو به زور قورت مي دم. آخه معده بيچارم هنوز خواب خوابه! ساعت 4 صبحه از خودم مي پرسم چرا من اينجام؟! امروز مي تونستم تا ساعت 10 بخوابم!
شروع به حركت كه مي كنم در هر قدم بيشتر از قدم قبلي سوز سرما كه از گورتكس گرونقيمتم عبور مي كنه آزارم مي ده. كوله پشتي هم خيلي سنگينه چون مدتي هست كه كولش نكردم. آخه مي دوني اگه قرار باشه عادتش از سرم نپره بايد با خودم هر روز ببرمش سر كار. اين يعني نگاه هاي ناجور همكارام. تازه اين در صورتي كه رئيس مشكلي با كوله من نداشته باشه! كرامپونامو كه مي بندم دستام ديگه مال خودم نيستن. سردمه، سردمه...در حال دعوا كردن با خودم هستم كه آسمون از سياهي به رنگي شبيه صورتي در مياد. نور اونقدر هست كه هدلامپ رو خاموش كنم. گرده ها، دره ها، نقاب ها، سوزني ها و قله هاي اطرافمو مي بينم. ضربان قلبمو براي اولين بار حس مي كنم. نمي دونم اين اثر فعاليت شديد جسميه يا شوق ديدن يك صبح زيبا؟!پخش شدن انرژي در تمام بدنم رو حس مي كنم و خوب مي دونم كه تا چند دقيقه ديگه چه اتفاقاتي خواهد افتاد. كمي بعد خورشيد خانوم خجالت زده از اينكه اين همه منو منتظر گذاشته از پشت كوه هاي دوردست سرك مي كشه. الان ديگه وقت يه استراحت كوتاه گرفتن چند تا عكس و لذت بردن از مناظر اطراف همراه با گرماي خورشيد و قلقلك نسيم كوه روي صورتمه.كمي بعد دليل امروز زندگيمو مي بينم. قله مثل يك عروس سفيدپوش در نورپردازي هنرمندانه خورشيد و كوه مي درخشه و منو به آغوشش مي خونه. به سرعت اخرين جرعه چايم رو مي نوشم و كولم رو كه حالا به نظر سبك تر شده بر مي دارم. جاذبه قله پاهامو به حركت در مياره!بالاتر كه مي رم يخچال تموم ميشه و من با سنگ ها درگير مي شم. گرم شدم و مخلوط عرق و كرم ضد آفتاب مي ياد توي چشمم.لعنت! مجبور مي شم براي درگيري بهتر با صخره ها دستكش روييم رو در بيارم. چند دقيقه بعد دستام خيس مي شن. خداي من من اينجا چه كار مي كنم؟كمي بعد به بالاي منطقه سنگي مي رسم. تقريبا ديگه شيبي نيست. واي... قله رو مي بينم.گام هام سريع تر مي شن. من روي قله ايستادم. حس فوق العاده مناظر پانوراماي اطراف شوق ايستادن روي قله و غرور به بار نشستن تلاش با هم تركيب مي شن. چند تا عكس براي يادگاري مي گيرم و چند دقيقه از قله لذت مي برم. كمي چاي كه مي نوشم وقت برگشتن مي رسه.اين سرپاييني تند لعنتي هم كه تموم نميشه. اونقدر طولاني كه زانوهام بالاخره درد مي گيرن و تصميم مي گيرم فلاسك چايم رو در بيارم و استراحتي كنم. اينم كه خاليه. آخه من چرا اينجام خدا؟!پناهگاه اون دورها كف دره به من پوزخند مي زنه و چقدر هم دوره. هر چقدر نگاهش مي كنم بازم همون جاست.نمي دونم كي ولي بالاخره مي رسم به پناهگاه. وارد كه مي شم غرق مي شم توي بوي جوراب و ادوكلن و غذاهاي جورواجور.اما با اولين ليوان چاي داغ سرگيجه بوها هم تموم ميشه.دوباره گردش خون توي رگهام رو حس مي كنم. پناهگاه كاملا پره و من خيلي زود با بقيه ماهي هاي اين قوطي كنسرو آشنا مي شم. اونقدر حرف براي زدن داريم كه نمي فهميم كي وقت خواب مي رسه. سريع غذاهامون رو آماده مي كينم و بعدشم نوبت در اوردن كسيه خوابه. 12 نفر توي اتاق هستن و 30 سانت جا براي خواب به من مي رسه. 4 نفر خروپف مي كنن و از همه بدتر اينكه  دوتاشون دو طرف من خوابيدن. از اولي كه رو بر مي گردونم اون يكي هواي دست دوم ريش رو مي فرسته توي شش هاي من! ياد تخت خواب خودم مي افتم. يه تخت دربست به عرض يك متر. چه روياي شيريني. بالاخره مي خوابم...صبحانه دوم در كوه  هنوز هم براي معدم كمي عجيبه. طفلكي هنوز به صبحانه ساعت 3:30 عادت نكرده! بعد صبحانه كفشمو مي پوشم. پاهام درد مي گيرن . اينا كه كفشاي من نيستن. چند دقيقه بعد يه نفر كه چيزايي شبيه ببخشيد و متاسفم رو زمزمه مي كنه مياد و ميگه كه اشتباهي كفشاي منو برداشته.آخ جون كفشاي خودم.چند ساعتي تا ماشين راه دارم. به ماشين كه مي رسم زود راه ميفتم. به اين دو روز كه فكر مي كنم سكوت سرما گاهي درد و سوال هميشگي چرا؟ اولين چيزهايي هستند كه به ذهنم مي رسند و بعد طلوع  گرماي خورشيد شادي قله و اون فرود تموم نشدني.در طول راه نوعي خلسه وصف نشدني در بدنم هست كه خيلي لذت بخشه. نمي فهمم كي به خونه مي رسم. حتي ترافيك شهر هم نه تنها آزار دهنده نيست بلكه به من اين فرصت رو مي ده كه بيشتر به اين دو روز فكر كنم.بالاخره مي رسم به خونه. بي صبرانه كامپيوتر رو روشن مي كنم و عكسارو نگاه مي كنم. حالا ميشه يه دوش ابگرم فوقالعاده گرفت. آخيش... غذاي سه وعده رو كه يه جا مي خورم اونقدر انرژي دارم كه حالي بهتر از اين رو براي خودم نمي تونم تصور كنم.توي رختخواب دوباره طلوع ارامش و شادي به يادم ميان. چيز ناراحت كننده اي از اين دو روز تو ذهنم نيست. تو ذهنم فقط انرژي مثبت هست.اخه مي دوني ميگن عشق كوره! با لبخندي به پهناي صورتم به خواب مي رم.صبح اولين كاري كه مي كنم نگاه  كردن به تقويمه. آخه مي خوام بدونم تعطيلي دو روزه بعدي كي ميشه.داستانم كه تموم ميشه منتظرم كه اون ازم بخواد تا در برنامه بعدي  همراه خودم ببرمش. نگاهي بهم مي كنه "ديوونه اي ديگه خدا شفات بده" و من اين بار هيچ جوابي ندارم. مهموني خوبيه... 

                                                         فریدون فرقانی