خدمات ما
جالب و خواندنی
دوگ اسکات از اورست می گوید| دوگ اسکات از اورست می گوید |
|
|
| نویسنده مدیر | |
|
در کتاب " اورست،هشتاد سال پیروزی و تراژدی " که توسط پیتر گیلمن گردآوری شده است مطالب جالب و خواندنی بسیاری نه تنها در مورد اورست بلکه در مورد مسائل مختلف کوهنوردی می توان یافت. از جمله این موارد تجربیات،خاطرات و نظرات بزرگان کوهنوردی در مورد این قله است. متنی که در زیر می خوانید سخن آغازین این کتاب است که به قلم دوگ اسکات نگاشته شده. متنی جذاب و صادقانه... من هرگز به صعود اورست فکر نکرده بودم، تا مارس 1972 که دان ویلیامز به من زنگ زد. همه چیز اتفاقی جور شد. دان گفت که یک تیم آلمانی-اروپایی برای تلاش روی جبهه جنوب غربی در حال تشکیل است و از من پرسید که آیا علاقه ای به رفتن دارم؟ من به دان گفتم به نظر جالب می رسد اما او گفت بهتر است جدی بررسی کنیم چون باید تا سه هفته دیگر حرکت کنیم. به محض رسیدن من مجذوب شدم. خیلی جالب بود که در منطقه غربی در کنار آبشارهای یخی خومبوی افسانه ای باشی و نوپتسه، لوپتسه و جبهه غربی اورست را ببینی. اورست هنوز نیرویی خاص و قدرتی راز آلود داشت و من متوجه شدم که گرچه صعود بسیار طاقت فرسا بود من از عهده اش بر می آمدم. تا 26000 فوت(7924 متر) صعود کردم و کنجکاو بودم بدانم از پس بالاتر از آن بر می آمدم؟! در پاییز بعد همراه با کریس بانینگتون در اولین تلاشش بر روی اورست به آنجا برگشتم. سرما کشنده بود و بادهای شدیدی می وزید اما من تا 27200 فوت(8290 متر) صعود کردم. در برگشت دوگال هاستون و من باریکه ای را دیدیم که تا بالای نوار صخره ای که تمام این جبهه را در بر گرفته است ادامه داشت و روی آن برف نشسته بود. ما می دانستیم در جایی که این طور برف نشسته کوهنورد می تواند عبور کند چون این یعنی بهمنی در کار نیست. وقتی همراه با کریس در 1975 به آنجا برگشتیم تیم صعود این مسیر را انتخاب کرد. روز قله یکی از به یاد ماندنی ترین روزهای عمر من بود. یادم می آید همین طور که بالا می رفتیم نوعی آینده بینی توام با آرامش به من دست داد. حسی داشتم که انگار ما می رفتیم موفق شویم، حسی که فقط وقتی می آید که شما منتظر رسیدن لحظه تان بوده اید، شما تجربه دارید، همنورد خوبی مثل دوگال دارید، وضعیت برف و هوا خوب است و همه چیز سر جای خودش قرار دارد. تجربه بسیار شیرینی بود; به مرزهای ایمنی بسیار نزدیک شده بودیم اما از آنها عبور نکردیم. وقتی که روی یال قله قرار گرفتم به نظرم رسید که هوشیاری عادی ام را از دست می دهم. از بالا به خودم نگاه می کردم و با خودم حرف می زدم. هیچ فکر دیگری وجود نداشت، نه حسی از تاریخ،نه آگاهی از مردم منتظر و نه دوستان و خانواده در خانه، تنها قدم بعدی و ناگهان ما آنجا بودیم. کاملا آرام بود. اطراف ما را قله های بلندی مثل لوتسه، ماکالو، چوآیو و کانچنجونگا غرق در نارنجی و نور فرا گرفته بودند. ما یک ساعت آنجا ماندیم و سرانجام باید بر می گشتیم چون داشت شب می شد. در ابتدا هیچ قصدی برای شب مانی نداشتیم اما حالا هیچ چاره ای نداشتیم و 300 فوت پایین تر از فله یک سوراخ برفی حفر کردیم. هیچ کیسه خواب یا کپسول اکسیژنی نداشتیم اما زنده ماندیم و این مهم ترین چیز بود. رسیدن به قله، خودباوری و احترام به خویشتن مضاعفی را به وجود می آورد. در این موقع بود که من فکر کردم لوازم اکسیژنی که در سه تلاشم روی اورست از آنها استفاده کرده بودم ارزش حمل کردنشان را نداشتند و از آنجا بود که من تصمیم به انجام صعودهایم به روش سبکبار گرفتم. به گذشته که نگاه می کنم می بینم ما خوش شانس بودیم که در زمانی در اورست بودیم که دولت نپال دسترسی به آن را منع کرده بود و تمام کوهستان در اختیار ما بود. آن روزهای معصومیت گذشته اند و اتفاقات بزرگی از بهترین و بدترین کارهای انسانی برای اورست افتاده اند. بسیاری از این داستان ها در این مجموعه ارزشمند آمده اند. برترین موفقیت همیشه متعلق به صعود انفرادی رینهملد مسنر در سال 1979 خواهد بود که تنها دوست دختر حامله اش را در پایین کوه به عنوان پشتیبان داشت. برای من، صعود یال غربی توسط تام هورنبین و ویلی آنوئلد در سال 1963، استفاده از روش آلپی از ارتفاع 2400 فوت، انجام اولین تراورس قله و نجات ناجیان خودشان به همان اندازه اهمیت دارد. اولین تلاش تیم انگلیسی در 1953 هم در نوع خود قابل توجه بود، یک تلاش بسیار ماجراجویانه و سبکبار، به خصوص بر طبق استاندارد های جدیدتر. خیلی ناراحت کننده است که تام بوردیلون و چارلز اوانس تنها اگر سیستم اکسیژنشان خراب نبود می توانستند به قله برسند و امروز به جای ادموند هیلاری و تنزینگ نورگی اسمشان جاودانه شود. شانس همیشه نقش بزرگی در موفق شدن و شکست خوردن افراد خواهد داشت. از بین تلاش های نخستین روی اورست صعود نورتون و سامرول در 1924 بیشترین اثر را روی من گذاشت. با صعود بدون اکسیژن، آنها تا فاصله کمتر از 1000 فوتی قله رسیدند. اگر آنها کمی بیشتر در مورد تامین آب می دانستند و یک چراغ برای ذوب برف به همراه می بردند احتمالا موفق می شدند اما همه آنها، از جمله جورج مالوری، نهایت تلاششان را برای افزایش شوق متاخرین انجام دادند. اگرچه من این احساس را وقتی که در سال 1975 روی قله رسیدم نداشتم اما امروز از اینکه جزئی از قصه ای بوده ام که آنان آغاز کردند واقعا لذت می برم. مترجم: فریدون فرقانی
|




